تبليغاتX
عاشقانه های من
عاشقانه های من
بازم از تو می نویسم
قلبم ادامه خواهد داد بي تو!!!
 
هر شب در روياهايم تو را مي بينم، احساست مي کنم اينگونه است که تو را مي شناسم. اينگونه باش عليرغم پيچ و خمهاي زياد و فاصله دور کهکشانهايي که بين ماست، بيا و خودت را به تماشا بگذار . اينگونه باش نزديک، دور، هر کجا که باشي، ايمانم را از دست نخواهم داد اگر چه شبها بسيار سخت اند ادامه خواهم داد که يکبار ديگر تو مرا مي گشايي واينجا هستي، اينجا در قلب من و قلب من ادامه خواهد داد. عشق به تنهايي يکبار براي هر کس مي آيد و براي تمام عمرش و نخواهد رفت تا ما برويم. عشق همان بومي که با تو ورزيدم حقيقتأ همان يکبار از آن پس بدان آويختم و تا هميشه، همه زندگيم با آن پيش خواهد رفت . تو اينجايي پس چيزي نيست که از آن بترسم وميدانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد و ما تا هميشه عاشق مي مانيم، عاشق، جوان و ساده دل و قلب من همچنان خواهد تپيد، من اينها رادر قلبم جاودانه نگه خواهم داشت و قلبم همچنان ادامه خواهد داد . خوشا عاشق شدن اما جدايي خوشا عشق و نواي بي نوايي
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 18:25 |
براي شکستن من يه اخم کافيه
نيازي به فريادت نيست

واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه
نيازي به قهر نيست

براي مردنم حرف رفتنت کافيه
نيازي به انجامش نيست ...

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 18:16 |
همیشه دوستت دارم

 

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 16:56 |
پرسيد ؟

 

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 16:29 |
مرگ
 

پنجره را باز کن مرگ هوای دلتنکی کرده

وقتی زنده ایم تصور مرگ راوقتی می میریم

وقتی می میریم تصور زنده بودن رامی کنیم

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 22:29 |
دلم گرفته
دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی، گرفته اند دلم را به کارِ دلتنگی. 
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند، گرفت آینه ام را غبارِ دلتنگی. 
شکست پشتِ من از داغِ بی تو بودنها ؛ به روی شانه دل ماند بارِ دلتنگی.
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان؛ نگاه خسته من در مدار دلتنگی.
از آن زمان که تو از پیش من رفتی ، نشسته ام من و دل کنارِ دلتنگی. 
دیگر پرنده احساس من نمی خواند. مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنگی.
بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد. بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنگی.
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 1:41 |
هرجا رفتم تو رو ديدم

 

وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو

 غير دل چيزي ندارم که بدونم لايق تو

 دلم رو از مال دنيا به تو هديه داده بودم

با تمام بي پناهي به تو تکيه داده بودم

 هر بلايي سرم اومد غم زجري که کشيدم

همرو به جون خريدم ولي از تو نبريدم هرجا بودم با تو بودم

هرجا رفتم تو رو ديدم تو سبک شدن تو رويا همه جا به تو رسيدم

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 0:16 |

زندگي يعني برگ يك كتاب

زندگي يعني برگ يك كتاب من زندگي را چون امواج مي بينم كه گاه بالا و گاه پايين مي آيند ولي پيوسته هست ويادآوري ميكند كه بايد بود و زندگي كرد و مرداب برايم نقطه عطفي ديگر مي نماييد كه مرگ يعني ايستا بودن و پويايي را فراموش كردن و زندگي يعني دريا را در آغوش گرفتن و شوكران مرگ را نوش كردن شب احساس قشنگي دارد به وسعت افتادن برگ از درخت زيرا پس از جدايي است كه اشتياق معني پيدا مي كند و اين اشتياق است كه عشق را تفسير مي كند پس شب احساس مرور كردن را زنده مي كند اما عشق چه واژه غريبي كه در عين ناآشنايي انگار جزئي از وجود ماست عشق نياز كردن در تنهايي است گريه كردن تا رسوايي هست اوج هر زيبايي هست و فقير بودن در بي نيازي است عشق يعني هم نفس بودن هم فكر بودن است عشق يعني اتحاد وبي نهايت را خواستن و عاشق از جنس نسيم است كه سبك بال هر چيزي را مينوازد عاشق باران است بر همه مي بارد و نمناكش مي كند واين نم شور زندگي است زندگي حجم وسيعي دارد يعني صداي نفس سبزه را حس كردن يعني با درخت حرف زدن بي مها با ني زدن زندگي يعني نوازش كردن كسي را كه دوست داري يا نوازش كردن و يا در آغوش گرفتن كودكي يتيم است زندگي يعني ستايش كردن احساس گناه احساس ثواب كردن زندگي يعني برگ يك كتاب آخر شعر شاعر يا كه بودن روي دريا مثل حباب بايد سفر كرد سفر به اوج رفتن سفر به بركه وجود واز نفس جدا شدن و به نفس رسيدن است ولي با چه هدفي -هدفي كه همراه همه است در محبت كردن در حقيقت بودن در پس گرماي عشق در پس سرماي خواب در ميان روياها وسراب - در دل هرقطره باران زندگي

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 0:13 |
خدایا

 

شاید مرا دیگر فردایی نباشد. پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم. شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی زندگی را با نگاهی بمن آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن گفتی دنیا بی مهر است . تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست ودرملک تو از غیرتو بی نیاز گشتم ای آنکه تولدم را بمن بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم.

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 23:39 |
شاخه های درختان

از شاخه هاي درختان در خاك زندگي

محبت هاي مهرباني ، گيلاس هاي زيبايي

 و چشم هاي اميد و ترانه هاي بودن را بر مي چينم .

بي آن كه بدانم ، مي خندم .

مي گريم و در درون شوق شقايق ها مي رقصم .

با عشوه ي زنبق ها ، با نگاه مهربان رنگين كمان

با نفس هاي پر از عطر گل هاي مريم  ...

به عالم دنيايي و رويايي آسمان مي روم

و از بابونه ها از سوسن ها دلجويي مي كنم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 5:29 |
زندگی

آن جا كه مي داني چشم هاي مشتاقي هست كه برايت اشك مي ريزد زندگي به رنج كشيدنش مي ارزد.

زندگی سه چیز است اشکی که می خشکد لبخندی که محو می شود و یادی که در عالم فراموشی می ماند.

به قول كسي « کی میداند که پشت این افسون لجام گسیخته ی زیبا نویس، چه کسی بازی را اداره می کند
دستش چیست و حکم را چه می خواند. فقط صاحب دست زیبا نویس می داند و بس.
پس قماره نا عادلانه ایی است. در این سو دل باخته ایی با چشمانی کور و آن سو الهه زیبایی ها یا شایدم سمبل پلیدی ها
"

 

 

زندگي جدولي است كه هر كس آن را پر كند پاداشش مرگ است

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 21:52 |
میوه ممنوعه

 

ميشه خدا رو حس كرد تو لحظه هاي ساده

تو اضطراب عشق و گناه بي اراده

بي عشق عمر آدم بي اعتقاد مي ره

هفتاد سال عبادت يك شب به باد مي ره

وقتي كه عشق آخر تصميمشو بگيره

كاري نداره زوده يا حتي خيلي ديره

ترسيده بودم از عشق عاشق تر از هميشه

هر چي محال ميشد با عشق داره ميشه

عاشق نباشه آدم حتي خدا غريبس

از لحظه هاي حوا هوا مي مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب كهنه پا شه

شايد خدا قصتو از نو نوشته باشه

وقتي كه عشق آخر تصميمشو بگيره

كاري نداره زوده يا حتي خيلي ديره

ترسيده بودم از عشق عاشق تر از هميشه

هر چي محال ميشد با عشق داره ميشه

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 12:25 |
برای افقای چشمانت
کسی بنام مهر به دل خفته بود.. چه شد
گلی به رنگ محبت شگفته بود چه شد
صدا چرا ز سینه باز بر لبم نرسید
و لب پر از سخنان نگفته بود چه شد
چو اشک جاری من این زمان خشکید
دری که دل به تمناش سفته بود چه شد؟
و بر درخت زنده گی دیگر نماند بار امید
شکست شاخه ولی باز گو که رود چه شد؟
بگو برای افقهای خوب چشمانت
کسی که خوبترین شعر میسرود چه شد؟
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 1:30 |
یادمان باشد

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 1:18 |
رو به كوي خدا
رو به كوي خدا تنها ترين تنهاي تنهائي هايم سوار بر بال فرشتگان

براي رهايي از اين جهان خلاصي از دست اين آدمها رو به جهاني ديگر

 جهاني كه در آن ديگر كسي اداي زندگي كردن را در نمي آورد كسي

دل كسي را نمي شكند ديگر از اين اما و اگرها و شايدها خبري نيست

هر چيزي كه هست همه محبت و عشق و علاقه زندگي به معناي واقعي

 ديگر از تنهايي و بي كسي خبري نيست فقط من هستم و خداي من

زندگي اينجا چقدر زيباست

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 1:16 |
ای دنیای .....
 
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 2:6 |
   آنقدر در خویشتن درد درون ریختـــــم               تا که خود با درد هستی سوز خودآمیختم
         تا جدا ماند من در من ز هر بيگانه اي               از تـــــــــو هم اي عشق بيفرجام بگريختم
         برگ زردي بودم و در تند باد حادثه ها               بر تن هر شــــــــاخه بي ريشه اي آميختم
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 1:55 |
حس

حس میکردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس میکنم

و قطره قطره عشقم را در یک جمله می گنجانم و می گویم :

بدون تو خودم را تنها و بی کس میبینم ای بهترینم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 21:56 |
خانه ای از نور

 

وباز در انتهاي اين كوچه خانه خواهم ساخت
خانه اي از آب
خانه اي از نور
ودر سقف آن ستاره خواهم كاشت
ودروازه اي از تارهاي ابريشم
وپنجره اي از دانه هاي مرواريد
براي هر قدمت از موي سر
كرانه خواهم كرد
به فصل عشق
در هنگام نور باران بهار
وبا لبخندي از نو
حضور گرم تورا
نور باران خواهم كرد

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 21:8 |
قلب
 
بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 21:6 |
همسفریم

زندگی دفتری از خاطرهاست

یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد

ما همه همسفریم


 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 0:52 |
چگونه باور کنم؟

 

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 0:44 |
وقتی تو را بخشیدم

 

يکبار برای همیشه بخشیدمت.
وقتی تو را بخشیدم ، پریان زیبای بهشت گره از دستهای مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهای آسمان من سپيد و آبی شدند.
وقتی بخشیدمت دنیا مرا بخاطر کاستیها و نادانيهایم بخشيد و اعتماد بنفس فرسوده ام دوباره جان گرفت.
وقتی بخشیدمت لحظه هایی که در حسرت یک انتقام ایستاده بودند ، دوباره آغاز به دویدن کردند و خونم را از سیاهی حسرت ضربه زدن به تو به زلالی شفاف عشق به خودم گلگوندند.
وقتی بخشیدمت ، از فکر من رفتی . آنچه شبها و روزها بخاطرش گریستم برایم بی اهمیت شد چون وقتی تو را بخشیدم، دیگر تو بت من نبودی؛ تو انسانی بودی مثل خودم و وقتی تو را می بخشیدم می دانستم که ناکامل و کوچکی و می دانستم که از تو بهترم زیرا تو را بخاطر کاستیهایت بخشیده ام و این به من اعتماد بنفس داد.
وقتی تو را بخشیدم ، جریانی از پیروزی و خوشبختی را دیدم که شتابان بسوی من گسیل شده اند و از سوی من نیاز به هیچ حرکت دیگری نبود جز یک لبخند خوش آمدگویی به لذتهایی که بر در خانه من مهمان شدند، زیرا من بزرگترین گام را قبلا برداشته بودم ؛ من تو را بخشيده بودم.
وقتی تو را بخشیدم ، چشمهایم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش برای گشودنشان میکردم بی نتیجه میماند ، به آسانی گشوده شدند و تازه آنوقت بود که يافتم چقدر انسان و غیرانسان هست که لذت عشق ورزیدن بهشان از تو شیرینتر است. و حسرت خوردم که چرا زیباترین لحظه های خودم را در تاریکی نگونبخت يک انتقام پوچ هدر کردم، انتقامی که به من هيچ نمیداد جز خرد کردن خود بیچاره ام.
آه ! وقتی بخشیدمت دانستم که تو فرشته ای بودی برای رساندن من به روياهای دیرینه ام ، برای آنکه آن کسی شوم که همیشه رویایش را داشته ام و آگاه شدم که چقدر خوب و مهربانم و اطمينان يافتم که درهای نعمتهای الهی و توجه او به روی من باز و گشوده است و اگر تو خوبتر از این بودی من هرگز آنرا پیدا نمیکردم؛ بنابراین از تو ممنون شدم.
و . . . وقتی تو را بخشیدم ، تو هم مرا بخشیدی.
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 0:41 |
مهربان ترین
ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش .
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 17:22 |
عدالت خدا
 

از خودمان بارها پرسيده ايم پس انصاف خدا کجاست؟ چرا زندگی برای عده ای از آدمها راحتتر و برای عده ای سختتر پيش می رود؟ و آنگاه به عدالت خدا شک می کنيم يا دل خود را به اين خوش می کنيم که جهان ديگری هست که انصاف زمين را بر اسانها ارزانی می دارد. ولی من امروز واقعا معتقدم که خدا تاوان هر عملی را که انجام می دهيم در همين زمين به ما برمی گرداند و دليل آن هم چيزی نيست جز اشتياق او به ديدن رشد ما.

يادم می آيد روزی دوستی به من گفت هرکاری که می کنی ، هزينه ای دارد. او راست می گفت. حتی بارها برايم اتفاق افتاده  که بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام اما همان هم هزينه ای دارد که برای رشدمان بايد بپردازيمش. البته اين پرداختها بعضا عالی هستند ، باعث می شوند به فکر فرو رويم و با خودمان روراست باشيم و بدانيم که شکستن هر دلی ، خواسته يا ناخواسته ، تاوانی دارد که بايد بپردازيم. و جالبتر از همه اين است که دانستن اين موضوع باعث می شود نه تنها بديهايی که ديگران گهگاه در حقمان مرتکب می شوند ، اعتماد به نفس و قدرتمان را نشکند ، بلکه باعث احساس بزرگواری و بخشايندگی و اعتماد بنفس در ما شود زيرا خواهيم دانست که مشغول پرداختن تاوان گناهی هستيم که در گذشته مرتکب شده ايم و مطمئن خواهيم بود که بار گناهان و بربختيهای زندگيمان کمتر خواهد شد. پس غر نزن، همين حالا بلند شو ، اشکهايت را بشور و سختيهای زندگيت لبخند بزن زيرا آنها نعمتهای الهی هستند برای رها کردن تو از بند خودت.

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 21:48 |
برای یک شیطنت ساده
 

برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!

برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!

نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!

تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!

تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 2:4 |
 

صدای من زخمی است. حنجره ای که آوايی از آن برنمی خيزد. ترس است اينجا از جم خوردن.

ياد نگرفتم هرگز که آغوشی بگشايم تا جای گيرد در آن محبوبم؛ صدايش کنم.

آموخته ام بازی را. آموخته ام آدميان در پی بازيگوشی اند ، در پی به جنون رسيدن. دوست دارند بدوند و نرسند. مسير برايشان از هدف لذت آفرين تر است. مسير پر از دلهره. هر ديوانه ای که عاشقش شدم از من شيطنت طلب کرد و آن هنگام که من از شيطنت خسته شدم ، لحظه ای  برای دريافتن من نايستاد و مرا ترک کرد برای جستجوی  بازيگوش  ماهرترش!

حــال من دوباره سرشارم از انرژی بازی. آموخته اند به من همبازيهای گذشته ام تا چگونه بخرامم و چگونه صدای لرزان را با ريتم موزون از حنجره ام بنوازم و چطور نشان دهم قدرتمندم اما دربرابر قدرت بازی مردی که روبرويم می ايستد هميشه ضعيفم!!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 2:1 |
دریا
 

مثل يک نقطه کوچک در کنار هزاران نقطه کوچک ديگر ، من در حاشيه تو در حال بازيگوشي ام. شادمانه با من بازي ميکني. مثل پدري که براي شاد کردن کودک خردسالش پاورچين پاورچين به او نزديک ميشود و ناگهان با بوسه و آغوشي او را غافلگير ميکند ، تو از نقطه اي دور آرام آرام بسويم ميخرامي و وقتي به من ميرسي ، ناگهان با کف پنبه اي سفيدي مرا به آغوش ميکشي. لذت ميبرم و مثل همان کودک که حالا به دنبال يافتن راهي براي تحريک پدر به ادامه دادن بازيگوشي ، از سر و کول او آويزان ميشود ، من نيز آغاز به شيطنت ميکنم؛ وقتي کفهاي سپيد پنبه اي براي گرفتن من مي آيند از آنها ميگريزم و يا از رويشان ميپرم تا نگذارم مرا بگيرند. درخشش نور در چشمانم و غلط آرام نسيم در لابلاي موهايم ، به من احساس زيبا بودن ميدهند؛ احساس دختربچه اي شاد که در ميان بزرگترهايي که دوستش دارند ، با رهايي بازي ميکند. تنها صداي بهم خوردن کفهاي سپيد و صداي قهقهه هاي خودم هنگام پريدن بر روي موجها را ميشنوم. تو با من بازي ميکني، با مهرباني. در اطراف من نقطه هاي کوچک ديگري هم هستند که در حال بازيگوشي با تو اند و حتما در حاشه هاي ديگرت هم ، فرسنگها دورتر از من ، باز نقطه هاي کوچک ديگري در حال شيطنت هستند. کافي است از تو نترسند و تو را به بازي بطلبند و تو با آنها هم بازي ميکني.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 2:0 |
بهانه
 

وقتيکه عشق از پس همه پرده ها و تمام بهانه ها و تمام زيبائيها و ايده آلهای من و حتی از پس همه نقصها و کاستيها ، سايه تو را به من اشاره می دهد ؛ و وقتيکه صدای تو تمام ناقوسهای قلبم را به آواز درمی آورد ، ديگر کدام بهانه می تواند کليد دری برای فرار باشد؟!  فرار از اسارتی که عاشقانه برای خويش گشودمش. ديگر حتی تخت و ميز و تلفن و کتاب و کيف و آينه هم در تلاشند برای جلب نظر تو! و بهانه های شش سالگی من ، به معنای واقعی بهانه اند!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 1:58 |
من بخاطر تو
 

خدا را شكر مي‌كنم از اينكه آنقدر زيبا نيستم كه تو را در حد خودم ندانم و آنقدر خواستني هستم كه تو بتواني با اين شدت عاشقانه مرا بخواهي. شكرگزارم از اينكه خدا تو را به من داد و مرا به تو. اگر امروز باز روز خلقت من بود و خدا از من مي‌پرسيد مي‌خواهي چه كسي و چه شكلي باشي ، مي‌گفتم همين . وقتي بچه تر بودم آرزو داشتم زيباتر يا جذابتر يا خواستني‌تر يا بااراده‌تر از خودم مي‌بودم ولي امروز عشق تو مرا به آنچه هستم ميخكوب كرده است ؛ به مني با هرآنچه تو در من دوستش داري و هربدي‌اي كه مرا از تو سرتر نمي‌كند. خويش را حتي يك قدم دورتر از آنچه مرا به تو پيوند زده است نمي‌خواهم!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 1:55 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

ashghet-jari

محمد

http://ashghet-jari.blogfa.com

عاشقانه های من

قصيده آبي خاکستري سياه

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريکي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شکن گيسوي تو

موج درياي خيال

کاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم

کاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

کاشکي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه ي زاينده ي اشک

گونه ام بستر رود

کاشکي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاکستري بي باران پوشانده

آسمان را يکسر

ابر خاکستري بي باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده ي خاکستري

سرد کدورت افسوس سخت دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد کدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاکستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

بازم از تو می نویسم Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.